برای تقویت زبان انگلیسی این 5 کتاب را بخوانید


مموآر، شاخه‌ای از ناداستان است با تمرکز بر محوری خاص از زندگی. در اینجا 5 تا از بهترین مموآرها را برای خواندن پیشنهاد کرده‌ایم. روایت‌های واقعی از زندگی از جذاب‌ترین مطالبی هستند که می‌توان برای تقویت زبان انگلیسی مطالعه کرد. برای دریافت فایل این کتاب‌ها با ما تماس بگیرید.

• Angela’s Ashes

فرانک مک‌کورت نویسنده ایرلندی-آمریکایی در این کتاب خاطرات کودکی‌اش را روایت کرده است. زندگی خانواده در شهر فقیر لیمریک، غیبت‌های مکرر پدر، حاملگی‌های مادر و فوت خواهر و برادرها، جنگ، آلودگی‌ها و بیماری‌های محله‌ای فقیر دستمایه‌هایی غم‌انگیزند که هنر مک‌کورت داستانی شاد و سراسر خنده از دل آنها خلق کرده است. دو ترجمه فارسی نیز از این کتاب با عنوان‌های «اجاق سرد آنجلا» و «خاکسترهای‌ آنجلا» منتشر شده است.

• The Glass Castle

ژانت والز در این کتاب، خاطرات بزرگ شدنش در دستان والدینی ناکارآمد را روایت می‌کند.
فقر خانواده، اعتیاد پدر به الکل، درگیری‌های شغلی مادر از دغدغه‌های این مموآر است. در سال 2017 فیلمی بر اساس این مموآر ساخته شد.

• The Liar’s Club

مری کار، در این کتاب خاطرات کودکی اش را روایت کرده در کنار پدری الکلی و مادری افسرده که هر از گاهی یکی از این دو خانه را ترک می‌کنند. کتاب سرشار از اشاراتی به وقایع روز آمریکایی است و خواندنش برای خواننده غیرآمریکایی چالش محسوب می‌شود. مری که خیلی از اوقات با پدرش در گردهمایی‌های مردانه همراه است، خاطره‌گویی‌های پدرش را می‌شنود در حالی‌که می‌داند بخش عظیمی از آنها حقیقت ندارد، طوری که مادر مری این جمع مردانه را کلوپ دروغ‌گوها می‌نامد و همین نام برای این کتاب هم انتخاب شده است.

• Eat, Pray, love

این کتاب نوشته الیزابت گیلبرت و شرح سفر او به هند است و فیلم پرفروشی با همین نام از روی آن ساخته شده است. این کتاب را در بخش انگلیسی شهرکتاب‌های تهران هم می‌توانید پیدا کنید. با این‌که ترجمه فارسی این کتاب هم موجود است، به دلیل نثر روان و خوش‌خوان آن انتخاب خوبی برای مطالعه به این انگلیسی است.

• This boy’s life

کتاب‌های داستانی توبیاس وولف به فارسی ترجمه شده است. اما این کتاب مموآر او را باید به انگلیسی خواند و همراه او و مادرش از شمال به جنوب آمریکای دهه 50 سفر کرد و آن را شناخت. برادر او جفری وولف هم مموآری درباره کودکی‌اش نوشته و این گفته مادرشان مشهور است که گفته اگر می‌دانست هر دو پسرش مموآرنویس می‌شوند،‌ در رفتارهایش تجدیدنظر می‌کرد!


http://editrans.com/read-these-5-books-to-improve-your-english/blog

چگونه مطمئن شویم که کتاب مورد نظرمان قبلا به فارسی ترجمه نشده است؟

• مستندترین و مطمئن‌ترین راه، جستجو در بانک داده‌های کتابخانه ملی است (http://nlai.ir). در صفحه اول وبسایت کتابخانه ملی گزینه جستجو در اختیار شماست تا نام کتاب مورد نظرتان را به انگلیسی جستجو کنید. اگر به نتیجه‌ای نرسیدید حتما نام نویسنده، ترجمه فارسی عنوان کتاب (یا حتی یکی از کلمات عنوان)، مترجم یا‌ ناشر احتمالی را هم جستجو کنید، شاید کتاب تحت نام دیگری ترجمه و چاپ شده و نام انگلیسی آن به دلیل مشکل یا اشتباهی در پایگاه داده‌های کتابخانه ملی ثبت نشده باشد.

• شاید تماس با ناشر و نویسنده اصلی کتاب باید به عنوان راهکار اول این متن مطرح شود،‌ اما واقعیت اینست که به دلیل عدم رعایت قوانین کپی رایت در ایران، این گزینه فقط در حالتی پاسخ قطعی محسوب می‌شود که حقوق ترجمه به شخص یا اشخاص دیگری واگذار شده باشد.

• مشورت با افراد متخصص و با تجربه در زمینه تخصصی کتاب می‌تواند کمک بزرگی برای مترجم باشد.

° اگر قصد ترجمه کتابی تخصصی را دارید، از اساتید آن رشته دانشگاهی یا افراد صاحب­‌‌نظر در آن زمینه پرس‌وجو کنید.

° اگر قصد ترجمه کتابی علمی و دانشگاهی را دارید،‌ لازم است فکسی به سایر دانشگاه‌ها ارسال کنید و با ذکر دقیق مشخصات کتاب جویا شوید که آیا کتاب در حال ترجمه است یا نه.

° اگر ترجمه کتاب ادبی مد نظر شماست از یک کتابخوان یا ویراستار حرفه‌ای یا مترجم باسابقه ادبی نظر بخواهید.

° اگر از نویسنده موردنظرتان قبلا کتابی چاپ شده است، از مترجم و ناشر قبلی آن پرس‌وجو کنید.

• جستجوی ساده در اینترنت گاهی به نتایج خوبی منجر خواهد شد. شاید مترجم کتاب در وبلاگ شخصی خودش ترجمه آن را اعلام کرده باشد. شاید خواننده یا منتقدی در یک سایت تخصصی مرتبط کتاب یا ترجمه آن را نقد کرده باشد.


http://editrans.com/how-to-make-sure-a-book-hasnt-been-translated/blog

زنان بی نام در پشت صحنه ادبیات


بروس هولساینر در تحقیقاتش متوجه شد که نویسندگان مرد زیادی بابت نوشتن و تایپ متن از همسرانشان تشکر کرده‌اند و با هشتگ #ThanksforTyping عکس صفحه تشکر از آن‌ها را در حساب توییتر خود منتشر کرد. زنانی بی‌نام و نشان، که اسم همه آن‌ها «همسر من» بود.

• لئو تولستوی

سوفیا تولستویا برای تولستوی 13 فرزند آورد، منشی شوهرش بود،‌ کتاب‌های او را چاپ کرد و مدیریت مالی خانواده را بر عهده داشت. ماشین تایپ هنوز رایج نشده بود و او هفت بار نسخه اول جنگ و صلح را به صورت دست‌نویس کپی کرد و همچنین تمام نسخه‌های اصلاح‌شدة بعدی آن را. در عین حال لئو تولستوی به گفته محققان رفتار و رابطه خوبی با او نداشت.

• تی.‌اس. الیوت

الیوت، تاثیرگذارترین شاعر زمانه‌اش، تایپیست و دستیاری به نام اسمه والری فلچر استخدام کرد. نزدیک به پایان سال 1956، شاعر 68 ساله از دستیارش خواستگاری کرد و برای او شعرهایی هم سرود که لحن شاد و رمانتیک آنها شبیه دیگر کارهای الیوت نیست. پس از مرگش، والری ویراستار و صاحب امتیاز آثار او شد.

• فئودور داستایوفسکی

داستایوفسکی در 1866 خانم تندنویسی به نام آنا گریگوریونا را استخدام کرد تا در اتمام رمان قمارباز کمکش کند. فئودور قرارداد پرخطری برای این رمان داشت. اگر تا نوامبر رمان را تمام نمی‌کرد، حق انتشار تمام آثار او تا نه سال بعد از آن به ناشرش می‌رسید. فئودور دیکته می‌کرد و آنا رمان را به اختصار می‌نوشت و بعد پاکنویس می‌کرد. در عرض هشت هفته فئودور از آنا خواستگاری کرد و دو ماه بعد ازدواج کردند. آنا مدیریت مالی اموال همسرش را بر عهده گرفت، فئودور را مجبور کرد قمار را ترک کند و نگذاشت دیگر قراردادهای این چنینی ببندد.

• ولادیمیر ناباکوف

شاید معروف‌ترین همسر تایپیست ورا ناباکوف باشد. ورا همسر ولادیمیر ناباکوف، بزرگترین طرفدار و منتقد او،‌ همچنین تایپیست،‌ ویراستار،‌ راننده و کارگزار ادبی‌اش بود. نثر تمیز و دقیق ناباکوف مدیون اوست.

• ویلیام وردزورث

خواهر ویلیام وردزورث، همسر و خواهرزنش در نوشتن متن‌ها به او کمک می‌کردند. شایعاتی هست که خواهرش، دوروتی، پس از مرگش مسئولیت چاپ آثار و حتی ویرایش بعضی از آنها را بر عهده گرفت.

• اف. اسکاتز فیتزجرالد

زلدا فیتز جرالد نقشی بیش از سایرین داشت. او پس از چاپ کتاب «این سوی بهشت» گفت که بخش قابل توجهی از دفتر خاطراتش که کمی بعد از ازدواجش گم شد، و همچنین نامه‌هایش در این کتاب قابل شناسایی است،‌ گرچه کاملا ویرایش شده و تغییر کرده است. دبورا پایک در کتاب «هنر ویرانگر زلدا فیتزجرالد» این متن‌ها را پیدا کرده و در کنار هم نشان داده است.

• مارک تواین

ساموئل کلمنس، یا همان مارک تواین مشهور، اولیویا لانگدن را به نشست کتابخوانی چارلز دیکنز برد. آنها ازدواج کردند و اولیویا تا زمان مرگش در 1904 ویراستار،‌ دستیار ادبی و مسئول مقالات روزنامه‌نگاری مارک تواین بود.


http://editrans.com/nameless-women/blog

گوشی را این‌طوری برمی‌دارند

well-family-dementia-master768
لسلی کندال‌دای

ساعت ۸ شبی بهاری و سرد است. در آپارتمان ما انگار طوفان آمده – هنرنمایی کودکی کم‌سال و پرانرژی. همه وسایل خانه با خرده کاغذ، چسب نواری، قیچی، خمیر مجسمه‌سازی، کپه‌های بلوط و هدایایی که در جشن تولدها گرفته پوشیده شده‌اند.

امشب خیلی خسته‌ام. هفت هفته نقاهت پس از یک جراحی سخت را با چوب زیربغل راه رفته‌ام و بی‌فایده در حال مرتب کردن خانه‌ام.

تلفن زنگ می‌زند – برای ششمین بار در یک ساعت. می‌دانیم کی پشت خط است.

مادرم در ۶۸ سالگی دچار حمله خونریزی مغزی شد که از آن جان سالم به در برد. با مشکلات فراوان از کما برخاست. خونریزی به سرعت تمام مغزش را فرا گرفت. زوال عقل از خانه خوش‌ساخت ذهنش ویرانه‌ای ترسناک و مسخره ساخت. ده سال است که در چنین وضعیتی به‌سر می‌برد و کاری جز اضطراب بی‌حد از کسی ساخته نیست.

پارانویا لجوجش کرده – فکر می‌کند از خانه‌اش بیرونش کرده‌اند (درست نیست)، فکر می‌کند دخترهایش ماه‌هاست به دیدنش نرفته‌اند (چند روز گذشته است)، فکر می‌کند دوستش جیمی نمی‌خواهد دیگر او را ببیند (هر هفته تلفن می‌کند و سر می‌زند).

هربار که زنگ می‌زند بازی من شروع می‌شود: «چقدر می‌توانم آدم خوبی باشم؟»

امشب پنج دور در این بازی برنده شده‌ام. دیگر نمی‌توانم.

خودش نمی‌داند این چیزهایی را که می‌خواهد بگوید، یک میلیون بار امروز و یک میلیون بار هم دیروز گفته است. نمی‌داند من عمل جراحی داشته‌ام و حتی اسم نوه‌اش را هم یادش نیست. بخش اعظم گذشته برای او وجود ندارد و در حال شناور است. تنها و بی‌کس است. این ترس خشمی ناگهانی را در من برمی‌انگیزد- حکم سرنوشت که با خونریزی مغز به دست ما داده شده است. عصبانیتم را بر سر آسان‌ترین هدف خالی می‌کنم: مادرم، قربانی اصلی این سرنوشت شوم.

فریاد می‌زنم: «مامان کسی تو را از خانه‌ات بیرون نکرده! ما هم دو روز قبل آنجا بودیم!» شاید هم چهار روز بود اما او به هرحال یادش نیست. «مامان تو باید حرفم را باور کنی و اگر نکنی من دیگر حرفی ندارم! همه چیز خوب است!»

سکوت. و بعد:

«فقط زنگ زده بودم سلامی بکنم.»

خنجر خشم منفعلانه‌‌ام را حس می‌کنم که تنها ابزار کارآ در ذهن ناکارآی مادرم است. مادرم که همین الان هم فراموش کرده من داد زده‌ام ادامه می‌دهد. (گاهی هم یادش می‌ماند، امشب شانس آورده‌ام.)

«اما من هنوز نگران موضوعی هستم. یک دقیقه وقت داری؟»

«نه مامان، وقت ندارم. دیگر طاقتش را ندارم!»

«چرا داری داد می‌زنی؟»

داد می‌زنم چون تو مادر من نیستی. همزاد ناکارآمدش هستی و نمی‌توانی در نگه‌داری بچه‌ام کمکم کنی، یا مادبزرگ باشی یا حتی یادت بماند از من بپرسی امروز چه کار کرده‌ام. داد می‌زنم چون امشب پنج بار با تو سر این موضوع حرف زده‌ام. داد می‌زنم چون تو مرا یاد تمام چیزهایی می‌اندازی که از آنها ترس دارم: پیری، بیماری، آسیب‌پذیری، بدشانسی، فقدان، میرایی، هرچیز ترسناکی که بگویی تو مرا یادش می‌اندازی!

خودم را روی مبل می‌اندازم، می‌دانم دخترم نظاره‌گر همه این‌هاست. می‌شنود که مادرم را سرزنش می‌کنم، طاقتم را از دست می‌دهم و می‌گویم کسی که دوستش دارم به دردی نمی‌خورد. نه تنها در بازی آدم خوبی بودن، بلکه در سرمشق دخترم بودن نیز باخته‌ام.

روی مبل ولو می‌شوم، شکست خورده‌ام.

«می‌شود من با مامان‌بزرگ الی حرف بزنم؟»

دختر پنج ساله‌ام گوشی را می‌گیرد. بدون کلمه‌ای حرف به او می‌دهمش.

«سلام مامان‌بزرگ!»

صدای هیجان‌زده مادرم را از آن طرف می‌شنوم.

«سلام عزیزم! چطوری؟ امروز مدرسه رفتی؟»

این چه ترفندی است؟ تنها چیزی که گفت «سلام مامان‌بزرگ!» بود. مادرم انگار هوشیار و علاقمند به شنیدن اتفاقات روزمره‌اش شده است.

«بله مامان‌بزرگ. امروز باید هرکس چیزی می‌برد و من هم دستبند زن خارق‌العاده‌ را بردم.»

دم گوش دخترم نجوا می‌کنم: «می‌شود بگذاری‌اش روی اسپیکر؟»

این کار را می‌کند و آبشار شادی و شعف از گوشی بیرون می‌ریزد. مادرم به او می‌گوید چقدر دوستش دارد و چقدر صدایش قشنگ است. و بعد:

«امیدوارم زود ببینمت؟» مادرم تقاضای دیدارش را مطرح می‌کند. حالا صدایش را طور دیگری می‌شنوم. خسته یا عصبانی نیستم. از این‌که دختر مهدکودکی‌ام با مادربزرگ رنجورش چنین استادانه برخورد می‌کند، حس لطیفی در درونم دارم.

«مامان‌بزرگ، این هفته می‌بریمت چرخ‌و فلک. من روی قورباغه می‌نشینم و تو روی اسب کناری‌ام بنشین.»

«وای این عالی است عزیزم!» من از قو‌ل و قرارشان در حیرتم.

«به من بگو ببینم. امروز مدرسه رفتی؟» این را یک بار دیگر هم پرسیده است.

«بله مامان‌بزرگ. امروز باید هرکس چیزی می‌برد و من هم دستبند زن خارق‌العاده‌ را بردم.»

«واقعا؟! چه عالی!»

«می‌خواهی برایت یک شعر بخوانم؟ من سه تا شعر از آنی یاد گرفته‌ام.»

و بعد دخترم شعر می‌خواند.

باد سرد شبانگاه از درز پنجره به داخل می‌خزد و بی‌نظمی آپارتمان‌مان مثل پتوی کهنه و نرمی دور من است. به صدای دخترم که با صبر برای مادربزرگش می‌خواند، گوش می‌دهم. وقت خیلی زیادی صرف این فکر کردم که کاش یک مادربزرگ «واقعی» داشت و این‌که کاش مادر «واقعی» مرا می‌دید. در این لحظه می‌بینم که با او رابطه‌ای واقعی دارد. این چیزی که من آرزویش را داشتم نیست، درون مغز مادرم به شلوغی آپارتمان ماست، اما دخترم راهی از این میان برای خودش هموار می‌کند. برای او همین طبیعی است، مراقبت از کسی که دوستش دارد، بخشی از زندگی‌اش است.

وقتی دخترم بعد از کلی صدای بوس گوشی را می‌گذارد، به او می‌گویم وقت حمام است. با شدت مخالفت می‌کند، اما من حمام را آماده می‌کنم. بالاخره من مادرش هستم و او ۵ سالش است.

و با این وجود امشب به من یاد داد چطور مثل یک آدم بزرگ تلفن را جواب بدهم.


http://editrans.com/this-is-how-you-pick-up-a-phone/blog