هر چه سریع‌تر اشتباه کن

هیوگو لیندگرن

در اینجا فهرستی ناقص از چیزهایی را ذکر می‌کنم که زمانی قصد داشتم آن‌ها را بنویسم و بسازم، اما هرگز این کار را نکردم (البته برای حفظ شأن خودم مقداری آن‌ها را اصلاح هم کرده‌ام): یک اُپرای راک به سبک «ماما میا!» بسازم که نامش «حرام‌زادگانِ یانگ» باشد و بر مبنای ترانه‌های گروه ریپلِیسمنت نواخته شود؛ یک برنامۀ تلویزیونی کمدی در بروکلین درست کنم که معکوس سریال «عاشقتم لوسی» باشد، یعنی طوری که خانم خانه نقش نان‌آور قابل‌اعتماد و خوش‌مشرب را بازی کند و شوهر احمق و دوست‌داشتنی‌اش کارهای مسخره انجام دهد که اغلب شامل تولید محصولات دست‌ساز باشد؛ یک فیلم ماجرایی دربارۀ دغل‌ترین معامله‌گر را کارگردانی کنم که فقط یک تراکنش مالی شیطانی را برنامه‌ریزی می‌کند و کل نظام مالی را منهدم می‌کند؛ یک برنامۀ تلویزیونی بسازم با نام «به‌سوی شمال»، دربارۀ کلاهبرداری که از کارش خسته شده و به زادگاهش که خارج از شهر بوفالوست بازمی‌گردد تا فروشگاه پدرش را از ورشکستگی نجات دهد و درنهایت تلاش می‌کند کل شهر را از دو مصیبت بیکاری و اعتیاد به الکل نجات دهد. خیلی ناامیدکننده بود؟ این را چه می‌گویید: یک برنامۀ تلویزیونی واقع‌نما که در آن پیشکسوتان هاکی مثل وین گرتسکی و مارک مسیای مربی دو تیم از کودکان شهرستانی هستند که در مقابل هم بازی می‌کنند، درحالی‌که این کودکان تابه‌حال تجربۀ اسکیت‌بازی روی یخ را نداشته‌اند.

باور کنید اگر وقت داشتید می‌توانستم این ایده‌ها را برای شما شرح دهم، سرمنشأ آن‌ها را بگویم، با جزئیات دقیق تصورم از شخصیت‌ها و طرح‌های داستانی را توصیف کنم و این که چطور از ترکیب همۀ این‌ها با هم یک چیز فوق‌العاده درخواهد آمد.

یا نه. دست‌کم ۲۵ سال است که من به‌صورت سریالی از این جور رؤیاپردازی‌ها می‌کنم و صدها ایده را در مجموعه‌ای از دفترچه یادداشت‌های کوچک ثبت می‌کنم و این دفترچه‌ها را با خودم این طرف و آن طرف می‌برم و بعد از پرشدنِ هر دفترچه آن را داخل یک جعبۀ کفش در کمد لباس‌هایم روی دفترچه‌های قبلی می‌اندازم، انگار که یک دایرةالمعارف شخصی از فهرست کارهای انجام‌نشده داشته باشم. گاهی اوقات، وقتی دنبال چیزی در کمد لباس‌هایم می‌گردم و جعبۀ کفش را می‌بینم، یاد کارنامۀ کلاس اول دبستانم می‌افتم که معلمم رویش نوشته بود: «هیوگو تخیل بسیار قوی و فعالی دارد، اما باید روی مهارتش برای پیگیری کارها بیشتر تمرین کند».

می‌دانم که فقط من این وضعیت را ندارم.

کیست که طرح‌های بزرگی در ذهن نداشته باشد و هیچ‌وقت حوصلۀ عملی‌کردن آن‌ها را پیدا نکرده باشد؟ هر کسی ایده‌هایی را با دوستانش رد و بدل کرده که مثلاً من می‌توانستم فلان برنامۀ تلویزیونی را بسازم یا فلان فیلم‌نامۀ نوآورانه را بنویسم. و چند تا از طرح‌های بزرگ من اندکی به‌سمت محقق‌شدن پیش رفتند -با مسئول استخدام یک شرکت ناهار خوردم، یک قرار ملاقات داشتم که کسی را راجع‌به طرحم قانع کنم، یک سفر به لس‌آنجلس رفتم- هرچند هیچ‌کدام بیشتر از این‌ها پیش نرفتند. و در همین اثنا، من ویراستار مجلۀ نیویورک‌تایمز شدم[۴]، پس این‌طور هم نبوده که فقط در دنیای توهمات خودم گیر افتاده باشم. بحث فقط این است که، در یک مسیر بسیار طولانی، من به رؤیای یک زندگی کاریِ کاملاً متفاوت پایبند بودم، و نمی‌توانستم بفهمم چرا بعضی از کارهای خلاقانه را انگار اصلاً نمی‌توانم محقق کنم.

می‌دانم نویسندگان قرن‌هاست که از سنگینی باری که بر دوش دارند ناله می‌کنند، و این جالب نیست. اما من آن‌قدر در این کار تجربه دارم که بدانم نوشتن هر چیز خوبی که طولانی‌تر از یک پاراگراف باشد برای هیچ‌کس آسان نیست، احتمالاً مگر برای جفری آبرامز. نمی‌توانید توضیح دهید که افراد چطور این کار را می‌کنند. من بعضی از موفق‌ترین فیلم‌نامه‌نویسان، رمان‌نویسان، تولیدکنندگان برنامه‌های تلویزیونی و نویسندگان اپراهای راک را می‌شناسم که به‌مراتب از من تنبل‌ترند. بعدازظهرها چرت مفصلی می‌زنند، کلی بسکتبال بازی می‌کنند و هر چند ماه یک بار کار کوچکی را تمام می‌کنند یا اصلاً کاری را به انجام نمی‌رسانند. و به شما بگویم که تازه ایده‌های این‌ها هم چندان بدیع و اصیل نیست.

پس کم و کسری من چیست؟ آن چیزی که رؤیاپردازی‌های بعضی‌ها را به رُمان بعدی آن‌ها برای بهترین ناشران تبدیل می‌کند چیست که من پیدایش نمی‌کنم؟

اوایل که تازه ویراستار شده بودم و موفق هم بودم، از روی سادگی این کار را چندان جدی نمی‌گرفتم و فکر می‌کردم چیزی نیست که هیچ وقت خواسته باشم به آن برسم یا حفظش کنم. فکر می‌کردم کار آبرومندی است، ولی همزمان خودم را برای نوشتن شاهکاری با درخشش تماشایی که قرار بود درنهایت معرّف من باشد آماده می‌کردم.

یکی از نظریه‌های محبوبم دربارۀ اینکه چرا هیچ وقت نتوانسته‌ام واقعاً چیز درخشانی تولید کنم این بود که زندگی‌ام بیش از حد راحت بوده است. دوره‌ای که می‌توانست آغاز خلاقیت‌های من باشد در دهۀ ۱۹۹۰ در نیویورک‌سیتی سپری شده بود، زمانی خوب برای جوانان و دانشگاه‌رفته‌ها. ویراستار مجله‌شدن حقوق کافی داشت و نسبت‌به الان خیلی راحت می‌شد چنین شغلی پیدا کرد. شاید بهتر بود در دهۀ ۱۹۷۰ شروع می‌کردم؛ در آن زمان، یک آدم جوان با بلندپروازی‌های من مجبور بود کار سختی پیدا کند تا بتواند به اهداف هنری‌اش برسد. نمی‌دانم آیا چنین سختی‌هایی می‌توانست میل من به نویسنده‌شدن را شدیدتر کند، یا نه؟

برای یافتن پاسخ، کافی است نگاهی به گزارش مارک جیکوبسن در مجلۀ نیویورک‌تایمز از راننده‌تاکسی‌های دهۀ ۱۹۷۰ بیندازید تا بفهمید که چقدر این ایده مضحک است. داستان جیکوبسن راجع‌به راننده تاکسی‌های شب‌کاری است که آرزو دارند هنرپیشه یا شاعر یا نمایش‌نامه‌نویس بشوند. جیکوبسن خودش یکی از آن‌ها بوده است. نقشۀ اصلی‌اش این بود که هفته‌ای سه شب رانندگی کند، هفته‌ای سه شب نویسندگی کند، و یک شب هم به مهمانی برود. اما وقتی وضع بقیۀ راننده‌ها را دید که درگیر زندگی کاری شده‌اند، فهمید که فشار روزمره چطور ذره‌ذره آن‌ها را از رؤیاهایشان دور کرده است.

جیکوبسن می‌نویسد: «ترس بزرگ این است که زمانه آن‌قدر سخت خواهد شد که مجبور می‌شوی پنج‌شش شب در هفته رانندگی کنی، نه سه شب. ترس بزرگ این است که نمایش‌نامه‌ات، همانی که فقط یک چرک‌نویس است و هنوز تا به نمایش درآمدن راه زیادی دارد، توی کمد خاک بخورد. ترس بزرگْ فکرکردن به همۀ کارمندهای سرسخت و فقیری است که از آخرین بارِ افسردگی‌شان به بعد فقط نامه‌ها را در ادارۀ پست دسته‌بندی کرده‌اند و در فکر همۀ نمایش‌نامه‌های خارق‌العاده‌ای بودند که می‌توانستند بنویسند. ترس بزرگ این است که، بعد از بیست سال درس‌خواندن، تو را شیفت روز بگذارند. ترس بزرگ این است که داری راننده تاکسی می‌شوی».

ترس بزرگ من مسلماً این بود که داشتم ویراستار می‌شدم. باور کنید! تا مدت‌ها فکر می‌کردم این چیزی نیست که از من پذیرفتنی باشد. یادم نمی‌آید آیا کسی به من گفته بود «کسانی که نمی‌توانند بنویسند، ویراستار می‌شوند»، یا خودم آن را در ذهنم ساخته بودم، ولی این جملۀ قصار همیشه در ذهنم می‌چرخید. در این اثنا، پروژه‌های نویسندگی پرطمطراق من به همان دلیلِ ملالت‌بار به هیچ جایی نرسیدند. وقتی تلاش کردم تخیلاتم را روی کاغذ بیاورم، یا تلاش کردم آن‌ها را به یک چیز ملموس تبدیل کنم، همه مثل رنوِ قدیمیِ دوستم در دانشگاه به پت‌پت افتادند. داشتم دیالوگی را با استفاده از آن نرم‌افزار فوق‌العاده‌ای می‌نوشتم که به‌صورت خودکار دیالوگ‌ها را برای شما به فیلم‌نامه تبدیل می‌کند، که ناگهان احساس کردم از گردن به بالا فلج شده‌ام. این گواه مناقشه‌ناپذیری بود از اینکه من به خوبیِ نصف آن چیزی هم که فکر می‌کردم نیستم. صداهایی که با آن وضوح و قدرت در گوشم می‌شنیدم روی کاغذ ساکت و بیگانه شده بودند. تعجب می‌کردم که چرا این‌قدر خجالت می‌کشم از نوشتن چیزی که هیچ‌کس دیگری هم قرار نیست آن را بخواند. حتی وقتی به همان توصیف‌های یک‌جمله‌ایِ ایده‌های تلویزیونی‌ام در پاراگراف اول همین مقاله دوباره نگاه می‌کنم، احساس سرافکندگی می‌کنم از اینکه چرا نتوانسته‌اند سرزندگی خودِ آن ایده‌ها را آن‌طور که در ذهنم بوده‌اند منتقل کنند. انگار که صدای ضبط‌شدۀ خودتان را گوش کنید. ممکن نیست این صدای من باشد. اوه، اما هست.

اخیراً مصاحبه‌ای دیدم از چارلی رُز با جان لَستر، که از بنیان‌گذاران استودیو انیمیشن پیکسار است. مصاحبه دربارۀ این بود که پشت فیلم‌هایش چه فرآیند خلاقانه‌ای در جریان است. نظریۀ درون‌سازمانیِ پیکسار این است: هر چه سریع‌تر اشتباه کن.

اشتباهات جزء ضروریِ فرآیند خلاقانه هستند، پس مستقیم به سراغشان بروید و انجامشان دهید. حتی ایده‌های بزرگ هم در مسیر به‌ثمررسیدن در هم می‌شکنند و بعد باید با زحمت زیاد دوباره ساخته شوند. لستر می‌گفت: «همۀ فیلم‌های پیکسار زمانی در طول فرآیند تولید خود بدترین فیلم تاریخ سینما بوده‌اند. مردم این را باور نمی‌کنند، ولی واقعیت همین است. اما ما فیلم‌ها را در همان نقاط به حال خودشان رها نمی‌کنیم».

افرادی که به موفقیت‌های عظیم رسیده‌اند معمولاً وقتی در برنامه‌های چارلی رُز شرکت می‌کنند، چیزهایی مثل این می‌گویند و انگار بخواهند خودشان را دست‌کم بگیرند. اما در حرف‌های لستر یک چیز واقعاً جدید بود، اذعان به اینکه یک پروژۀ خلاقانه وقتی قرار است اولین گام‌های شکنندۀ خود را از انتزاعیات لوکس به‌سمت واقعیت بی‌رحم بردارد تا چه حد ممکن است در لجنزار میان‌مایگی غوطه بخورد.

من هیچ‌وقت نتوانستم این‌گونه باشم. همیشه زیر بار خودانتقادی‌های سرزنش‌بار خودم به زمین افتاده‌ام. نمی‌توانم زشتی و بی‌قوارگی را تحمل کنم و ادامه بدهم. حتی همین الان که دارم این مقاله را می‌نویسم، نباید بگذارم چشمم به بخش‌های قبلی بیفتد، چون وقتی ببینم این مقاله چقدر پایین‌تر از سطح انتظارم از کار درآمده است احتمالاً سرم را به کیبورد می‌کوبم. ذهنم خودبه‌خود گرفتار این وسواس می‌شود که آیا بهتر نیست کل این مطلب را دور بریزی و یک ستون جدید بنویسی، مثلاً چند تا ایدۀ سرگردان در دفترچۀ یادداشتم دارم که راجع‌به یک برج اداری شیشه‌ای است که در کنار محل زندگی‌ام در حال ساخت است و اینکه چطور این برج آنچه از روح دهکدۀ گرینویچ [از محله‌های نیویورک] باقی مانده را از بین می‌برد. یا راجع‌به گروه موسیقی تاک تاک[۵] که با آهنگ‌های پاپ ساده مثل دوران دوران[۶] شروع کرد، اما بعد قید شهرت را زد و یک مشت آهنگ‌های دیوانه‌وار و عجیب و زیبا ساخت تا اینکه به‌طرز مرموزی ناپدید شد. چنین ستونی خودش نوشته می‌شود، باور کنید.

تخیل حساب‌نشده‌ای مثل این برای نویسندگان خطرناک است. به‌عنوان یک ویراستار به‌وضوح می‌توانم این را ببینم. می‌دانم که جرقۀ ذهنی بعدی هرگز قرار نیست آن جرقه‌ای بشود که خودش نوشته می‌شود، همان‌طور که قبلی هم این‌طور نبوده. به یک معنا می‌شود گفت که ما به ایده‌ها بیش از حد بها می‌دهیم. البته شما به ایده‌های خوب نیاز دارید، اما در این نقطه از فرهنگِ فوق اشباعِ ما ایده‌های بسیار اندکی هستند که آن‌قدر بدیع باشند که هیچ‌کس دیگری پیش‌تر به آن‌ها فکر نکرده باشد. قسمت مهم ماجرا درواقع این است که ایده را از کجا بگیرید و چقدر خودتان را متعهد کنید به این که مسائل بی‌شماری که در حین اجرای آن پیش می‌آید را حل کنید. هر چه این ناکامی را بیشتر تجربه می‌کنم، بیشتر می‌فهمم این شغلی که در زمان جوانی فکر می‌کردم هرگز آن را نمی‌خواهم چقدر مناسب من است. مجلات به من به‌مقدار قابل قبول و مناسبی اجازۀ خلاقیت می‌دهند و مسئولیت کاملاً تعریف‌شده‌ای هم بر عهده‌ام می‌گذارند. روزنامه‌نگاری نمی‌گذارد تخیلات من به‌سمت ناکجاآباد روانه شود. محور همه‌چیز گزارش‌کردن یک اتفاق واقعی است. و ویراستاری به من امکان می‌دهد با افرادی که استعدادهایشان نقاط ضعف مرا پر می‌کند همکاری کنم، به‌ویژه همکاری با نویسندگانی که چشمشان روی یک نشانگر چشمک‌زن قفل نمی‌کند.

درعین‌حال، مدت درازی که طول کشید تا کل این ماجرا را بفهمم برایم ضروری بود. کلنجاررفتن با فرایند خلاقانۀ خودم به من کمک کرد تا دشواری‌های دیگران در این راه را بهتر درک کنم، و همزمان مبارزه برای غلبه بر خودانتقادی‌هایم مرا پذیراتر کرده است نسبت‌به امکان‌های موجود در ایده‌های نورسی که از دور بی‌پایه به نظر می‌آیند. واقعیت این است که هر قدر هم که عجیب به نظر آید، ولی رؤیاپردازی باعث شده من ویراستار بهتری باشم.

به‌علاوه، اگر همان اول کار همۀ این چیزها را می‌دانستم، و از همان اول از ویراستاری استقبال کرده بودم، الان آماده بودم سراغ چیز جدیدی بروم. مثلاً فروشگاهی باز می‌کردم و فقط لباس می‌فروختم.

اما الان مجبورم با ویراستارم برای این نوشته سروکله بزنم که درست جلوی در دفترم ایستاده و منتظر است ببیند من کی دستم را از روی کیبورد برمی‌دارم تا مطلب را بگیرد و ببرد کنار بقیۀ مطالب این شماره بگذارد. دیگر نمی‌توانم کار را لغو کنم. ویراستارم اصرار دارد آن‌قدر هم که فکر می‌کنم بد و وحشتناک از کار درنیامده است، و پیشنهاد خوبی به من می‌دهد که چطور تمامش کنم، و به‌علاوه می‌گوید ایدۀ آن برنامۀ تلویزیونی هم چندان بد نیست، ولی آیا واقعاً باید راجع‌به هاکی باشد؟ خب، گفتم نه و ناگهان وارد سرزمین خیالات شدم، مضمونش می‌توانست گسترده‌تر از این‌ها باشد، شاید راجع‌به اینکه چطور می‌شود تازه‌کارها را در رشته‌های مختلف بهتر آموزش داد و مثلاً هر فصل یک مسابقه برگزار کرد، بدمینتون، سورتمه‌سواری، اسکیت‌بازی، رقص آمریکایی، اپراهای راک!

کمی خندیدیم و دوباره رفتیم سر کار.

این مطلب در سایت ترجمان علوم انسانی منتشر شده است و ترجمه‌ای از مقاله مجله نیویورک‌تایمز است.


http://editrans.com/be-wrong-as-fast-as-you-can/blog

برای تقویت زبان انگلیسی این 5 کتاب را بخوانید


مموآر، شاخه‌ای از ناداستان است با تمرکز بر محوری خاص از زندگی. در اینجا 5 تا از بهترین مموآرها را برای خواندن پیشنهاد کرده‌ایم. روایت‌های واقعی از زندگی از جذاب‌ترین مطالبی هستند که می‌توان برای تقویت زبان انگلیسی مطالعه کرد. برای دریافت فایل این کتاب‌ها با ما تماس بگیرید.

• Angela’s Ashes

فرانک مک‌کورت نویسنده ایرلندی-آمریکایی در این کتاب خاطرات کودکی‌اش را روایت کرده است. زندگی خانواده در شهر فقیر لیمریک، غیبت‌های مکرر پدر، حاملگی‌های مادر و فوت خواهر و برادرها، جنگ، آلودگی‌ها و بیماری‌های محله‌ای فقیر دستمایه‌هایی غم‌انگیزند که هنر مک‌کورت داستانی شاد و سراسر خنده از دل آنها خلق کرده است. دو ترجمه فارسی نیز از این کتاب با عنوان‌های «اجاق سرد آنجلا» و «خاکسترهای‌ آنجلا» منتشر شده است.

• The Glass Castle

ژانت والز در این کتاب، خاطرات بزرگ شدنش در دستان والدینی ناکارآمد را روایت می‌کند.
فقر خانواده، اعتیاد پدر به الکل، درگیری‌های شغلی مادر از دغدغه‌های این مموآر است. در سال 2017 فیلمی بر اساس این مموآر ساخته شد.

• The Liar’s Club

مری کار، در این کتاب خاطرات کودکی اش را روایت کرده در کنار پدری الکلی و مادری افسرده که هر از گاهی یکی از این دو خانه را ترک می‌کنند. کتاب سرشار از اشاراتی به وقایع روز آمریکایی است و خواندنش برای خواننده غیرآمریکایی چالش محسوب می‌شود. مری که خیلی از اوقات با پدرش در گردهمایی‌های مردانه همراه است، خاطره‌گویی‌های پدرش را می‌شنود در حالی‌که می‌داند بخش عظیمی از آنها حقیقت ندارد، طوری که مادر مری این جمع مردانه را کلوپ دروغ‌گوها می‌نامد و همین نام برای این کتاب هم انتخاب شده است.

• Eat, Pray, love

این کتاب نوشته الیزابت گیلبرت و شرح سفر او به هند است و فیلم پرفروشی با همین نام از روی آن ساخته شده است. این کتاب را در بخش انگلیسی شهرکتاب‌های تهران هم می‌توانید پیدا کنید. با این‌که ترجمه فارسی این کتاب هم موجود است، به دلیل نثر روان و خوش‌خوان آن انتخاب خوبی برای مطالعه به این انگلیسی است.

• This boy’s life

کتاب‌های داستانی توبیاس وولف به فارسی ترجمه شده است. اما این کتاب مموآر او را باید به انگلیسی خواند و همراه او و مادرش از شمال به جنوب آمریکای دهه 50 سفر کرد و آن را شناخت. برادر او جفری وولف هم مموآری درباره کودکی‌اش نوشته و این گفته مادرشان مشهور است که گفته اگر می‌دانست هر دو پسرش مموآرنویس می‌شوند،‌ در رفتارهایش تجدیدنظر می‌کرد!


http://editrans.com/read-these-5-books-to-improve-your-english/blog

چگونه مطمئن شویم که کتاب مورد نظرمان قبلا به فارسی ترجمه نشده است؟

• مستندترین و مطمئن‌ترین راه، جستجو در بانک داده‌های کتابخانه ملی است (http://nlai.ir). در صفحه اول وبسایت کتابخانه ملی گزینه جستجو در اختیار شماست تا نام کتاب مورد نظرتان را به انگلیسی جستجو کنید. اگر به نتیجه‌ای نرسیدید حتما نام نویسنده، ترجمه فارسی عنوان کتاب (یا حتی یکی از کلمات عنوان)، مترجم یا‌ ناشر احتمالی را هم جستجو کنید، شاید کتاب تحت نام دیگری ترجمه و چاپ شده و نام انگلیسی آن به دلیل مشکل یا اشتباهی در پایگاه داده‌های کتابخانه ملی ثبت نشده باشد.

• شاید تماس با ناشر و نویسنده اصلی کتاب باید به عنوان راهکار اول این متن مطرح شود،‌ اما واقعیت اینست که به دلیل عدم رعایت قوانین کپی رایت در ایران، این گزینه فقط در حالتی پاسخ قطعی محسوب می‌شود که حقوق ترجمه به شخص یا اشخاص دیگری واگذار شده باشد.

• مشورت با افراد متخصص و با تجربه در زمینه تخصصی کتاب می‌تواند کمک بزرگی برای مترجم باشد.

° اگر قصد ترجمه کتابی تخصصی را دارید، از اساتید آن رشته دانشگاهی یا افراد صاحب­‌‌نظر در آن زمینه پرس‌وجو کنید.

° اگر قصد ترجمه کتابی علمی و دانشگاهی را دارید،‌ لازم است فکسی به سایر دانشگاه‌ها ارسال کنید و با ذکر دقیق مشخصات کتاب جویا شوید که آیا کتاب در حال ترجمه است یا نه.

° اگر ترجمه کتاب ادبی مد نظر شماست از یک کتابخوان یا ویراستار حرفه‌ای یا مترجم باسابقه ادبی نظر بخواهید.

° اگر از نویسنده موردنظرتان قبلا کتابی چاپ شده است، از مترجم و ناشر قبلی آن پرس‌وجو کنید.

• جستجوی ساده در اینترنت گاهی به نتایج خوبی منجر خواهد شد. شاید مترجم کتاب در وبلاگ شخصی خودش ترجمه آن را اعلام کرده باشد. شاید خواننده یا منتقدی در یک سایت تخصصی مرتبط کتاب یا ترجمه آن را نقد کرده باشد.


http://editrans.com/how-to-make-sure-a-book-hasnt-been-translated/blog

زنان بی نام در پشت صحنه ادبیات


بروس هولساینر در تحقیقاتش متوجه شد که نویسندگان مرد زیادی بابت نوشتن و تایپ متن از همسرانشان تشکر کرده‌اند و با هشتگ #ThanksforTyping عکس صفحه تشکر از آن‌ها را در حساب توییتر خود منتشر کرد. زنانی بی‌نام و نشان، که اسم همه آن‌ها «همسر من» بود.

• لئو تولستوی

سوفیا تولستویا برای تولستوی 13 فرزند آورد، منشی شوهرش بود،‌ کتاب‌های او را چاپ کرد و مدیریت مالی خانواده را بر عهده داشت. ماشین تایپ هنوز رایج نشده بود و او هفت بار نسخه اول جنگ و صلح را به صورت دست‌نویس کپی کرد و همچنین تمام نسخه‌های اصلاح‌شدة بعدی آن را. در عین حال لئو تولستوی به گفته محققان رفتار و رابطه خوبی با او نداشت.

• تی.‌اس. الیوت

الیوت، تاثیرگذارترین شاعر زمانه‌اش، تایپیست و دستیاری به نام اسمه والری فلچر استخدام کرد. نزدیک به پایان سال 1956، شاعر 68 ساله از دستیارش خواستگاری کرد و برای او شعرهایی هم سرود که لحن شاد و رمانتیک آنها شبیه دیگر کارهای الیوت نیست. پس از مرگش، والری ویراستار و صاحب امتیاز آثار او شد.

• فئودور داستایوفسکی

داستایوفسکی در 1866 خانم تندنویسی به نام آنا گریگوریونا را استخدام کرد تا در اتمام رمان قمارباز کمکش کند. فئودور قرارداد پرخطری برای این رمان داشت. اگر تا نوامبر رمان را تمام نمی‌کرد، حق انتشار تمام آثار او تا نه سال بعد از آن به ناشرش می‌رسید. فئودور دیکته می‌کرد و آنا رمان را به اختصار می‌نوشت و بعد پاکنویس می‌کرد. در عرض هشت هفته فئودور از آنا خواستگاری کرد و دو ماه بعد ازدواج کردند. آنا مدیریت مالی اموال همسرش را بر عهده گرفت، فئودور را مجبور کرد قمار را ترک کند و نگذاشت دیگر قراردادهای این چنینی ببندد.

• ولادیمیر ناباکوف

شاید معروف‌ترین همسر تایپیست ورا ناباکوف باشد. ورا همسر ولادیمیر ناباکوف، بزرگترین طرفدار و منتقد او،‌ همچنین تایپیست،‌ ویراستار،‌ راننده و کارگزار ادبی‌اش بود. نثر تمیز و دقیق ناباکوف مدیون اوست.

• ویلیام وردزورث

خواهر ویلیام وردزورث، همسر و خواهرزنش در نوشتن متن‌ها به او کمک می‌کردند. شایعاتی هست که خواهرش، دوروتی، پس از مرگش مسئولیت چاپ آثار و حتی ویرایش بعضی از آنها را بر عهده گرفت.

• اف. اسکاتز فیتزجرالد

زلدا فیتز جرالد نقشی بیش از سایرین داشت. او پس از چاپ کتاب «این سوی بهشت» گفت که بخش قابل توجهی از دفتر خاطراتش که کمی بعد از ازدواجش گم شد، و همچنین نامه‌هایش در این کتاب قابل شناسایی است،‌ گرچه کاملا ویرایش شده و تغییر کرده است. دبورا پایک در کتاب «هنر ویرانگر زلدا فیتزجرالد» این متن‌ها را پیدا کرده و در کنار هم نشان داده است.

• مارک تواین

ساموئل کلمنس، یا همان مارک تواین مشهور، اولیویا لانگدن را به نشست کتابخوانی چارلز دیکنز برد. آنها ازدواج کردند و اولیویا تا زمان مرگش در 1904 ویراستار،‌ دستیار ادبی و مسئول مقالات روزنامه‌نگاری مارک تواین بود.


http://editrans.com/nameless-women/blog

گوشی را این‌طوری برمی‌دارند

well-family-dementia-master768
لسلی کندال‌دای

ساعت ۸ شبی بهاری و سرد است. در آپارتمان ما انگار طوفان آمده – هنرنمایی کودکی کم‌سال و پرانرژی. همه وسایل خانه با خرده کاغذ، چسب نواری، قیچی، خمیر مجسمه‌سازی، کپه‌های بلوط و هدایایی که در جشن تولدها گرفته پوشیده شده‌اند.

امشب خیلی خسته‌ام. هفت هفته نقاهت پس از یک جراحی سخت را با چوب زیربغل راه رفته‌ام و بی‌فایده در حال مرتب کردن خانه‌ام.

تلفن زنگ می‌زند – برای ششمین بار در یک ساعت. می‌دانیم کی پشت خط است.

مادرم در ۶۸ سالگی دچار حمله خونریزی مغزی شد که از آن جان سالم به در برد. با مشکلات فراوان از کما برخاست. خونریزی به سرعت تمام مغزش را فرا گرفت. زوال عقل از خانه خوش‌ساخت ذهنش ویرانه‌ای ترسناک و مسخره ساخت. ده سال است که در چنین وضعیتی به‌سر می‌برد و کاری جز اضطراب بی‌حد از کسی ساخته نیست.

پارانویا لجوجش کرده – فکر می‌کند از خانه‌اش بیرونش کرده‌اند (درست نیست)، فکر می‌کند دخترهایش ماه‌هاست به دیدنش نرفته‌اند (چند روز گذشته است)، فکر می‌کند دوستش جیمی نمی‌خواهد دیگر او را ببیند (هر هفته تلفن می‌کند و سر می‌زند).

هربار که زنگ می‌زند بازی من شروع می‌شود: «چقدر می‌توانم آدم خوبی باشم؟»

امشب پنج دور در این بازی برنده شده‌ام. دیگر نمی‌توانم.

خودش نمی‌داند این چیزهایی را که می‌خواهد بگوید، یک میلیون بار امروز و یک میلیون بار هم دیروز گفته است. نمی‌داند من عمل جراحی داشته‌ام و حتی اسم نوه‌اش را هم یادش نیست. بخش اعظم گذشته برای او وجود ندارد و در حال شناور است. تنها و بی‌کس است. این ترس خشمی ناگهانی را در من برمی‌انگیزد- حکم سرنوشت که با خونریزی مغز به دست ما داده شده است. عصبانیتم را بر سر آسان‌ترین هدف خالی می‌کنم: مادرم، قربانی اصلی این سرنوشت شوم.

فریاد می‌زنم: «مامان کسی تو را از خانه‌ات بیرون نکرده! ما هم دو روز قبل آنجا بودیم!» شاید هم چهار روز بود اما او به هرحال یادش نیست. «مامان تو باید حرفم را باور کنی و اگر نکنی من دیگر حرفی ندارم! همه چیز خوب است!»

سکوت. و بعد:

«فقط زنگ زده بودم سلامی بکنم.»

خنجر خشم منفعلانه‌‌ام را حس می‌کنم که تنها ابزار کارآ در ذهن ناکارآی مادرم است. مادرم که همین الان هم فراموش کرده من داد زده‌ام ادامه می‌دهد. (گاهی هم یادش می‌ماند، امشب شانس آورده‌ام.)

«اما من هنوز نگران موضوعی هستم. یک دقیقه وقت داری؟»

«نه مامان، وقت ندارم. دیگر طاقتش را ندارم!»

«چرا داری داد می‌زنی؟»

داد می‌زنم چون تو مادر من نیستی. همزاد ناکارآمدش هستی و نمی‌توانی در نگه‌داری بچه‌ام کمکم کنی، یا مادبزرگ باشی یا حتی یادت بماند از من بپرسی امروز چه کار کرده‌ام. داد می‌زنم چون امشب پنج بار با تو سر این موضوع حرف زده‌ام. داد می‌زنم چون تو مرا یاد تمام چیزهایی می‌اندازی که از آنها ترس دارم: پیری، بیماری، آسیب‌پذیری، بدشانسی، فقدان، میرایی، هرچیز ترسناکی که بگویی تو مرا یادش می‌اندازی!

خودم را روی مبل می‌اندازم، می‌دانم دخترم نظاره‌گر همه این‌هاست. می‌شنود که مادرم را سرزنش می‌کنم، طاقتم را از دست می‌دهم و می‌گویم کسی که دوستش دارم به دردی نمی‌خورد. نه تنها در بازی آدم خوبی بودن، بلکه در سرمشق دخترم بودن نیز باخته‌ام.

روی مبل ولو می‌شوم، شکست خورده‌ام.

«می‌شود من با مامان‌بزرگ الی حرف بزنم؟»

دختر پنج ساله‌ام گوشی را می‌گیرد. بدون کلمه‌ای حرف به او می‌دهمش.

«سلام مامان‌بزرگ!»

صدای هیجان‌زده مادرم را از آن طرف می‌شنوم.

«سلام عزیزم! چطوری؟ امروز مدرسه رفتی؟»

این چه ترفندی است؟ تنها چیزی که گفت «سلام مامان‌بزرگ!» بود. مادرم انگار هوشیار و علاقمند به شنیدن اتفاقات روزمره‌اش شده است.

«بله مامان‌بزرگ. امروز باید هرکس چیزی می‌برد و من هم دستبند زن خارق‌العاده‌ را بردم.»

دم گوش دخترم نجوا می‌کنم: «می‌شود بگذاری‌اش روی اسپیکر؟»

این کار را می‌کند و آبشار شادی و شعف از گوشی بیرون می‌ریزد. مادرم به او می‌گوید چقدر دوستش دارد و چقدر صدایش قشنگ است. و بعد:

«امیدوارم زود ببینمت؟» مادرم تقاضای دیدارش را مطرح می‌کند. حالا صدایش را طور دیگری می‌شنوم. خسته یا عصبانی نیستم. از این‌که دختر مهدکودکی‌ام با مادربزرگ رنجورش چنین استادانه برخورد می‌کند، حس لطیفی در درونم دارم.

«مامان‌بزرگ، این هفته می‌بریمت چرخ‌و فلک. من روی قورباغه می‌نشینم و تو روی اسب کناری‌ام بنشین.»

«وای این عالی است عزیزم!» من از قو‌ل و قرارشان در حیرتم.

«به من بگو ببینم. امروز مدرسه رفتی؟» این را یک بار دیگر هم پرسیده است.

«بله مامان‌بزرگ. امروز باید هرکس چیزی می‌برد و من هم دستبند زن خارق‌العاده‌ را بردم.»

«واقعا؟! چه عالی!»

«می‌خواهی برایت یک شعر بخوانم؟ من سه تا شعر از آنی یاد گرفته‌ام.»

و بعد دخترم شعر می‌خواند.

باد سرد شبانگاه از درز پنجره به داخل می‌خزد و بی‌نظمی آپارتمان‌مان مثل پتوی کهنه و نرمی دور من است. به صدای دخترم که با صبر برای مادربزرگش می‌خواند، گوش می‌دهم. وقت خیلی زیادی صرف این فکر کردم که کاش یک مادربزرگ «واقعی» داشت و این‌که کاش مادر «واقعی» مرا می‌دید. در این لحظه می‌بینم که با او رابطه‌ای واقعی دارد. این چیزی که من آرزویش را داشتم نیست، درون مغز مادرم به شلوغی آپارتمان ماست، اما دخترم راهی از این میان برای خودش هموار می‌کند. برای او همین طبیعی است، مراقبت از کسی که دوستش دارد، بخشی از زندگی‌اش است.

وقتی دخترم بعد از کلی صدای بوس گوشی را می‌گذارد، به او می‌گویم وقت حمام است. با شدت مخالفت می‌کند، اما من حمام را آماده می‌کنم. بالاخره من مادرش هستم و او ۵ سالش است.

و با این وجود امشب به من یاد داد چطور مثل یک آدم بزرگ تلفن را جواب بدهم.


http://editrans.com/this-is-how-you-pick-up-a-phone/blog